تبليغاتX
غریب اشنا
درد را از هر سو نوشتم درد بود
هر لحظه یادت میکنم

شاید تو هم یادم کنی

همواره  در  فکر  توام

با یک نگاه شادم کنی

اری

اغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من دگر به این راه نمی اندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 17:3  توسط s.t  | 

آموزش زبون مشهدي :دي : يک فعل 4 منظوره در لهجه شيرين مشهدي : 1-موبوروم ؛ من برم . 2- موبوروم ؛ ميبوررم (يهني قيچي کردن). 3- موبوروم ؛ ميبرم. 4- موبوروم ؛ من برنده ميشم

 زندگي باراني است كه سراسيمه كدورتها را مي شويد و پيامش پاكي است زندگي دشت وسيعي است كه عشق سالهاست در آن سايه نرم شقايق ها را مي شمرد

طلا را به وسیله آتش......زن را به وسیله طلا ........و مرد را به وسیله زن امتحان کنید.فیثاغورث

فکر نکني وقتي ازت دورم يعني فراموشت کردم نه ................... فقط دارم بهت فرصت ميدم که دلت برام تنگ بشه

 درد تاریکیست درد خواستن. رفتن و بیهوده خود را کاستن. سر نهادن بر سیه دل سینه ها. سینه آلودن به چرک کینه ها. در نوازش نیش ماران را یافتن.........زهر در لبخند یاران یافتن......... فروغ فرخ زاد

 

ميگن ادم به خاطر عشقش بايدازتموم دنيا بگذره اماتو که دنياي مني چطور ازت بگذرم

 

يه بوس کوچولوتقديم به توکه مهرت صفاست عهدت وفاست درجهاني که محبت کيمياست...            امشب در سینماهای تهران

به ترکه مي گن فرق کچل با هواپيما مي دوني چيه؟ ميگه بابا ما ترکيم خر که نيستيم کچل که اصلا فرق نداره هواپيما هم نکته انحرافي بود

در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم / بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم

زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست, شايد آن خنده كه امروز دريغش كردي، آخرين فرصت همراهي ماست

  گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمیشه اگه دستم را بگیری از غرورت کم نمیشه ساکت و صبور و عاشق وقتی حوصله نداری پیش حرفای دل من حرف عشق و کم میاری لحظه هام تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من کاش چشات یه جاده می زد از دل تو تا دل من

 

از آتش پرسیدم محبت چیست؟ گفت از من سوزانتر است از گل پرسیدم محبت چیست؟ گفت از من زیباتر است از شمع پرسیدم محبت چیست؟ گفت از من عاشق تر است. از خودش پرسیدم تو کیستی؟ گفت نگاهی بیش نیستم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 9:41  توسط s.t  | 

 زندگي پژمردن يک برگ نيست ،بوسه اي درکوچه هاي مرگ نيست ،زندگي يعني ترحم داشتن باشقايق ها تفاهم داشتن

چه زيباست نوشتن وقتي مي داني او مي خواند چه زيباست سرودن وقتي مي داني او مي شنود و چه زيباست جنون وقتي مي داني او مي بيند

عشقي كه هر روز تازه تر نشود اندك اندك به عادت تبديل ميگردد و رنگ بردگي به خود ميگيرد

 

 

من در انتظار لحظه ای خواهم بود که....

 لحظه ای که هم آغوش با خاک سرد شوم            

پس بر سنگ قبر من بنویسید که او مدت ها بود که دلش می خواست هم آغوش با مرگ شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 18:47  توسط s.t  | 

                                  در شهر خرابان کسي پير نشد

                                                 از خوردن آدمي زمين سير نشد .......

                                               گفتيم جوانيم به پيري برسيم توبه کنيم 

                                              از بس که جوان مرد کسي پير نشد  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 18:40  توسط s.t  | 

گرچه می دانم نمی ایی

ولی هر دم از شوق سوی در می ایم

و هر سو نگاهی میکنم

 

برای تو می نویسم برای تویی که تنهاییهایم پر از یاد توست

برای تویی که قلبم منزلگه عشق توست 

برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست

برای تویی که تمام هستیم در عشق تو غرق شد

برای تویی که چشمانم همیشه براه تو دوخته است

برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی

برای تویی که وجودم رامحو وجود نازنین خود کردی

برای تویی که هر لحظه دوریت برایم مثل یک قرن است

برای تویی که سکوتت سخت ترین شکنجه من است

برای تویی که قلبت پاک است

برای تویی که عشقت معنای بودنم است

 

برای تویی که عشقت معنای بودنم است

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 10:11  توسط s.t  | 

چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت من بی نیاز است

چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود

بگذار نامت را تکرار کنم

نامت زیباست دلنشین است

چه داشته ایی که این گونه مرا تلسم کرده ایی

من اینگونه نبودم

تو عشق را با من اشنا کردی   تو هوای دلم را با طراوت کردی

زمانی که با تو هستم به اسمان بی کران پرواز می کنم

پس بدان دوستت دارم  گرچه پایان راه را نمی دانم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 10:11  توسط s.t  | 

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم

 

 برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم ----------------------------------------------------دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم

 

عشق اين است که تو با صداي من سخن بگويي و با چشمان من ببيني و هستي را با انگشتان من کشف کني

 

 چه غريبانه ميگريست آن شب بي تو تکه ابري که سکوت وجودم رو فهميد و چه غريبانه خنديدم آن روز که بي تو مرگم را فهميد

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 10:8  توسط s.t  | 

بازیچه دست یار بودن عشق است

در پنجه غم شکار بودن عشق است

در محکمه ایی که یار قاضی باشد

محکوم طناب دار بودن عشق است

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 10:8  توسط s.t  | 

سبز ترين بهار تقديم تو باد

به هنگام طلوع شقایق ها در بهار

ملائک قامت عشق میبندند

و رو به قبله ی گلهای سرخ نماز شکر میخوانند

 که

ای آسمانی خدای جمال

و جلالت را سپاس

که باغ بهشت را در آینه ی بهاران ترسیم کردی

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 10:6  توسط s.t  | 

اگر تو نبودی کدام واژه مرا تا عروج ما می برد؟ اگر تو نبودی سلام راکه به لبخند

 

 پاسخش میداد؟ نگاه منتظرم راه برنگاه که می بست؟ ز پشت پنجره چشمان من که را

 

می جست؟ اگر تو نبودی کدام واژه به لبهای من گره می خورد؟ سرای خاطره ام راز

 

دارکه می بود؟ اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد

 

 

با تو بودن از تو گفتن زيباست مثل بارش بارون تو كوير مثل رويش دوباره چمن

 

 روي تن يخ زده زمين پير، تويي مهتاب سحر ، تويي بارون كوير از تن خسته ی من

 

گرد غربت را بگير مثل خورشيد بزن و آبم كن مثل لالايي شب خوابم كن به تن خسته

 

بزن رنگ دگر دل ما را تو ببر تا به سحر

 

عشق واژه اي است از جنس نور كه با دستي از جنس نور

 

بر صفحه اي از جنس نور نوشته مي شود .

 

زندگي بدون عشق ، به درختي مي ماند بدون شكوفه و ميوه

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 10:5  توسط s.t  |